، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 27 روز سن داره

امیر حسین عزیز

بدون عنوان

1392/5/13 15:33
259 بازدید
اشتراک گذاری

روزپنج شنبه رفته بودیم مبارکه خونه اقاجون اینا مامان جون واقاجون دیشبش تا صبح مسجد بودند صبح هم کار داشتند نخوابیده بودند ظهر که می خواستند بخوابند تو حسابی افتاده بودی به شیطنت و نذاشتی هیچ کس بخوابه دوست داشتی همه بیدار باشند تا با تو بازی کنند دایی علی هم بی سحره روزه بود حال بازی کردن با تو را نداشت ولی تو کلی اذیتش کردی اخر اقا جون بی خیال خواب شد گفت بیرون کار دارم هنوز حرفش تموم نشده بود که تو پریدی کفشاتا آوردی تا باهاش بری کلی حرکتت خنده دار بود آقا جونم تو را برد واست بستنی خرید و اومد  جمعه بابایی قرار بود بیاد دنبالمون صبحش با مامان جون شله زرد واسه افطار درست کردیم که تو اصلا نخوردی دایی جواد هم مشهد بودند داشتند بر میگشتند خیلی دوست داشتم ببینمشون ولی بابایی اومده بود باید بر میگشتیم خونه تو هم این هفته خیلی بهانه دایی جوادا گرفتی.....ای کاش خونمون نزدیک آقا جون اینا بود که هر موقع دوست داشتیم راحت میرفتیم  اخه تو هم اونجا را خیلی دوست داری و همیشه اونجا کلی شیطنت میکنی...

پسندها (1)

نظرات (1)

مامان ارشیا
13 مرداد 92 23:24
ارشیا هم وقتی می ره خونه باباجونش کلی شیطونی میکنه. همه رو کلافه می کنه. اصلا دور و بر من نمیاد. یادش میره مامان داره.