پارک رفتن امیر حسین
سلام عزیزم بععد از مدتها دوباره اومدم برعکس خیلی ها که هرموقع دل گرفته میشند دلتنگی ها را مینویسند تا سبک بشند من نمی تونم دست به قلم بشم اینم توجیه من واسه ننوشتنم ....
روز جمعه که رفتیم خونه آقاجون اینا مامان جون خیلی پاش درد میکرد آقاجون ودایی علی هم زیاد حوصله نداشتند برای همین پیشنهاد دادیم شام را بریم پارک به دایی جواد هم گفتیم وسایل را جور کردیم و رفتیم پارک گل نرگس خیلی جای قشنگی بود تو هم که ماشالله هر کاری دلت خواست کردی دایی علی بیچاره حسابی خسته شد از بس دنبال تو دوید شب هم که میخواستیم برگردیم وسایل را آقایون جمع کردند و جلوتر رفتند ما خانوما هم پشت سرشون یهو تو بازیت گرفت و شروع کردی به دویدن منم پشت سرت میدویدم دنبالت و تو فقط میخندیدی و فرار میکردی مامان جونم پشت سر من علیرغم پا دردش میدوید تا که بهت رسیدم و گرفتمت دیگه واسم نفس نمونده بود تازه یاد آقا جون اینا افتادیم بیچاره ها کلی نگران شده بودند که ما کجا بی خبر رفتیم بالاخره دایی علی ما را پیدا کرد و به بابایی گفت اومد دنبالمون سوار ماشین شدیم تو ماشین که واسه بابایی شیطنت تو را تعریف کردم فقط میخندیدی از اون روز هر موقع میگم تقصیر امیر حسین بود میزنی زیر خنده خودت میدونی چقدر اذیتم کردی قربون تو و شیطنتات برم الهی


پارک رفتن امیر حسین 
