، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 23 روز سن داره

امیر حسین عزیز

گردش

1392/6/14 14:32
401 بازدید
اشتراک گذاری

روز سه شنبه صبح زود قرار گذاشتیم با آقا جون اینا بریم چادگان صبح زود راه افتادیم رفتیم خونه آقاجون  دایی جواد رفته بود سر کار نتونسته بود مرخصی بگیره به خاطر همین زن دایی با ماشین ما اومد تا شب دایی جواد از کار بیاد پیش ما خیلی زود وسایل را برداشتیم اومدیم سوار شیم اولش کلی جیغ زدی میخواستی عقب ماشین تنها بشینی به هر زحمتی بود راضیت کردم من و مامان جون و دایی علی وزن دایی عقب و آقاجون وبابایی هم جلو رفتیم به سمت پل زمان خان تو راه خیلی بادایی علی و زن دایی بهناز بازی کردی اینقدر باهات حرف زدند تا بالاخره توستند یه کم زبونتا باز کنند هرچی میگفتند تکرار میکردی و همه از غلط غلوط گفتنات میخندیدیم خلاصه رسیدیم پل به محض اینکه آب را دیدی مثل همیشه از خود بیخود شدی کلی اب بازی کردی همه لباسات خیس بودند دایی علی با بدبختی تو را از اب اورد بیرون بعد از ناهار رفتیم به سمت ویلاهای چادگان  تا رسیدیم چادگان و ویلا را تحویل گرفتیم دایی جواد هم اومد به جمع ما تو هم تا اومد دیگه ولش نکردی همش پیشش بودی اینقدر به اونا وابسته شدی که وقتی میخواستیم بر گردیم حاضر نشدی بیای تو ماشین خودمون رفتی تو ماشین دایی جواد دایی علی هم اومد پیشت تو راهم خوابت برد وقتی رسیدیم مبارکه بغلت کردم آوردمت تو ماشین خودمون تا بریم خونه اینقدر گریه کردی که چرا از ماشین دایی جواد اوردمت ولی تا که راه افتادیم اروم شدی و اینقدر خسته بودی که دوباره خوابت برد خلاصه این سفر دو روزه خیلی بهت خوش گذشته بود چون هر شیطنتی دلت خواست کردی....

پسندها (1)

نظرات (0)